تبليغاتX
آواز باران شنیدنیست ، گوش کن


آواز باران شنیدنیست ، گوش کن

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم ...... پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم





















 يا مقلب القلوب و الابصار 

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

دورود و دو صد شاخه گل سرخ و سپید مزین به  گلبرگ های سبز بهاری نثار عزیزان جان ...

دوباره سبزه می دمد از وطن برخیز

دوباره جان می شود همه تن برخیز 

دوباره دل آکنده کن از عطر دلربای گل برخیز 

دوباره  بزن به  کوچه  باغ   کودکی  پل برخیز

پیشاپیش فرارسیدن سال ۱۳۸۷ خورشیدی را به همه هموطنان و دوستان عزیز وبلاگی ام تبریک می گویم . امیدوارم شرایط به گونی محیا گردد که تحول نیز درون تفکر و قلبمان رخنه کند و به ظواهر تنها اکتفا نکنیم ....

امیدوارم که سال پیش رو سالی باشد مملو از خداپرستی حقیقی و نه واقعی . سالی باشد سرشار از گرایش به کتاب خوانی و تحقیق و تحلیل حق طلبی . سالی باشد کماکان همراه با غریو لطیف برابری خواهی و نه ظلم و بیداد . سالی باشد لبریز از مهربانی با پدر و مادر اینان که هر چه بخواهیم بی شک با دعای خیرشان مسیر می گردد و بالاخره سالی باشد پر از عشق  پر از دوست داشتن و حب و احترام به خلق خدا که سعادت در این است و بس...

انشالله اگر عمری باقی بود پس از تعطیلات دوباره بر سفره ی وبلاگی یمان به تناول گفت و شنود دوستانه خواهیم نشست . 

مجتبی آقاجری

۲۷ اسفند ماه ۱۳۸۶ خورشیدی - اصفهان

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:26 توسط مجتبی آقاجری | |

 

عزيزان سلام ...

چیزی جز شرمندگي از این سفر نرفته ندارم که هدیه دهم و اما بیشتر از همیشه و هنوز سپاس گزار لطف بیکران شما هستم شمایی که فراموشی مرام و مسلکتان نبوده و نیست . مدتي هست كه چندي گرفتاري ، پاي احساسم را در بند كشيده و دست دلم را بسته و داستان جوشش ، آب در كوزه اي است كه مدام از پي رفع تشنگي مي نوشمش و ...

" حرف تازه ای نیست ، بگذار کهنه بماند با تو بودن من "

اميد است اين شعر  نسبتا" قديمي ، اندكي به كاهش كدورت هاي احتمالي كمك كند . 

....

 

" این فرجام ِ جاودانگیست " 

         

کنار ِ طبیعت ِ وحشی

عطر ِ تلخ و بی روح ِ ستایش

جویبار حادثه های پنهانی

خطوط چهر ه می شوند و کرانه ای تهی

برآمده از درون شکافی ژرف

به انتهای من !

به انتهای تو  !

به نام " ستاره شدن " می نگرد

آنجا که بر نمی تابد

نگاه زخم توشه ی ایمان را

و می نشیند به سادگی

خم به روی قلم خواندگی

که جوهرکی کودن

مرا به سوی خویش می خواند

این فرجام ِ جاودانگیست

آنجا که آینه می شود یک مشت خاکستر

و ازدحام سخن در کویر ِ خشک ِ سینه

رو به شاعرانگی می نهد و

بغل بغل ترانه می خندد

پیداست !!

کودک بی دست و پای دیروز

تندیس میدان فردا می شود

آری ....

این خاطره نیست !

امروز است

داستان نیست !

حقیقت است

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:18 توسط مجتبی آقاجری | |


Design By : Night Skin