آواز باران شنیدنیست ، گوش کن
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم ...... پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم
صدای پای خدا میاد تو کوچه ها ، میشنوی ؟! پا شو ، بسه خواب ، بسه نا میدی ، بخدا خود ِ خدا اومده میگه سفرمُ واسه شما پهن کردم ، لبخند دلربای خدا رو می بینی ؟! نگاه کن !! بسه خواب ، بسه بی خیالی . دیدی وقتی یه مهمون عزیزی میخواد به خونت بیاد ، چطور لحظه شماری میکنی و انتظارشُ میکشی ؟ حالا اون خدای عاشقا ، خونَشُُ آب و جارو کرده میگه بندهام میان ، میان که تنها نباشم ، میان که لب خشکشونُ با شراب کوثر من تر کنند . قربونت برم خدا که به هر دری میزنی ، یه راهی پیدا کنی واسه اینکه ما رو به خودت نزدیکتر و نزدیکتر کنی ..... رمضان ، ماه خاطره هاست ، ماه تولد عاشقی ها ، ماه خداست . میگن این ماه ، یه ماهه مثل همه ی ماه های سال ، میگن هیچ تغییری رو حس نمی کنیم ؛ میخوام بگم ! میخوام بگم که : شرارعشق میبارد ، مکن تقوا ، بخوان با جان که دل دارم ، دلـی پاک و سـرار شور ِ پنـهانی آره ؛ بی غلُ غش دلی میخواد و صاف نیتی از دل ، دلی که نیازمند یه جرعه می از خوان لایزال الهی باشه ، بشی یه بچه ی دست به سینه واسه یه ناز ِ نگاه ، یه تبسم ، یه نوازش : ما گــدایان خیل سلطانیــم شــهروند هــوای جانانیـم چون دلارام میزند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم آسمون این ماه یه جوری دیگه میشه ؛ زمین ، اون مادر ِ گهواره بدست ، آروم تر از همیشه میشه ؛ دلا مجنون و دیده ها چشم براه میشن ، چشم براه یه صدا ، صدای آسمونی ، صدایی که فضای شهر و دیارمونُ عطرآگین میکنه . حس میکنی ؟! تلنگر باد رو وقت سحر ؟ نیسم دعا رو هنگام شکفتن گل ِ نیاز ؟ من که دوست دارم این عشق بازی رو ، شما چطور ؟ .... ضمن قبولی طاعات و عباداتتون ، متن اون مثنوی رو که استاد شجریان واسه همین حال و هوا خونده ، نوشتم و آپ کردم که حتما" شنیدین ، این مثنوی کوتاه رو استاد در مایه ی افشاری خونده که بعضی وقتا پیش از اذون مغرب پخش میشه : این دهــان بستــی دهــانی بــاز شد تا خــورنده لقــمه های راز شد لب فــروبند از طــعام و از شـــراب سوی خوان آسمانی کن شـتاب گر تو این انــبان ز نان خــالی کنی پُر ز گـــوهرهای اجــلالی کــنی طفل جــان از شیر شــیطان باز کن بعد از آنـش با مــلک انبــاز کن چند خوری چرب و شیرین از طعام امتحان کن چند روزی در صیام چند شــبها خواب را گشــتی اسیــر یک شبی بیدار شو دولت بـگیر ماه زیبا و خاطره انگیز رمضان ، عاشقانه ایست که بیش هر ماهی دیگر در سرتاسر وجودم رخنه می کند و مرا به ژرفای خاطره می کشاند . ماهی که تمامی ِ مسلمانان ِ معتقد به این فریضه ، در سراسر جهان این ماه را با شرایط کاملا" یکسان روزه می گیرند که در هیچ فرقه و مکتبی و حتی دینی نمی توان نظیرش را یافت و ایران ما ، رمضانش حال و هوای دیگری دارد ، سراسر شور و هیاهو . دعای ربنای استاد شجریان و اذان مرحوم موذن زاده چنان در یادها مانده است که به سنت تبدیل شده است و سالهای سال است که این زوج آسمانی و معنوی ، در کنار سفرهای افطار ما می نشینند و می خوانند . حال و هوای رمضان ، مرا به دوران کودکی ام می برد و به یاد روزه های کله گنجشکی ام می اندازد ، به یاد مادر بزرگم که با زحمت و رنج بیشمار و با بی توجه ای به توصیه پزشکان به جمع ما می پیوست ، به یاد خواهرم که آخرین رمضانش را در سال گذشته در کنار ما سپری کرد و چند روز پس از اتمام ماه مبارک سفر کرد و مهمان همیشگی معبودش شد ، به یاد ِ بوی ِعطر ِ پیچیده در فضای کوچه ها ، دعوتهای شبانه جهت قرائت قرآن و دعا ، ازدحام مساجد ، شبهای عجیب و با شکوه قدر و هزاران زیبایی دیگر . از ربنای استاد بگویم که صدایش لرزه بر اندام عاشقان میزند و گلی دیگر به تاج گلهای رمضان می افزاید . اذان مرحوم موذن زاده نیز پس ربنای استاد ، مستان را به اوج میرساند تا جایی که لبخند خدا را تقدیم جانها میکند . حلول ماه رمضان را به همه روزه داران ، خصوصا" دوستان عزیزم ، کسانی که به وبلاگم سر میزنند تبریک میگویم و امیدوارم که مرا از دعای خیرتان در شبهای پیش رو بی نصیب مگذارید . آواز باران تو آزادی برو ، بی من سفر کن من و یاد من و از سر بدر کن بغل کن گرمیه آغوش ِ رفتن تن ِ سرد ِ نگاهم را حـضر کن گرفــــتار ِ خـــــزونم مــــن ولیکن به پیش روی تو فصلی دوباره است چه فرقی داره مــن از چی بسوزم چه فرقی داره قلبم پاره پاره است تو آزادی برو از من جدا شو من و یاد من و ریشه بسوزون دیگه حرفی نمونده دست بردار نزن خنجر به قلب ِغرق ِ در خون شکسته قامت سرو ِ خیالم نـپرس از هستی رفته به بادم نـگو بنشین کــــــنار خاطراتم آخه چیزی مگه مونده به یادم دیگه وقتی واسه دلداگـــی نیست نقاب از چهره بردار و خودت باش بــسوزان قاب عــکس خــاطراتُ
نمیگم داد و بیداد ، آه و ای کاش دیگه جایی نمونده از دل من دلم را دست تنهایی سپردم شدم مغلوب گرمای تن ِ غـم نفسهای تـو رو از سینه بردم درون بقچه ی صد وصله ی دل ترانه از ترانه گل سخن بود ولی پائیز ِ اندوه بار ِِ رفتن ستیز ِ گفتن ِ حرفای من بود تو دریـایی تریـنی ، مـثل عـاشق تو خوبی ، نازنینی ، مثل عاشق تو پاکی چون شقایق ، دلربایی تو همـزاد قشنـگـی هـای مـایی تو ماهی ، در سیاه ِ ظلمت شب تو خـطی بر خـطوط عـادت شب تو سبزی ، نو بهاری ، مثل فردا تو نابـی مثل مِـی در خـمره ی ما تو آغازی ، نُویدی ، تو طلوعی تو در پایان هر سختـی شروعی تو در بیداری محضی ، نه رویا تو را بایـد شـــنید و دیــد تـنـها تو آزادی ، رهــایی ، عیـن نوری تو کوهی ، استواری ، پرغروری تو در جان منی ، روحی ، ضمیری گلی خوشبو تر از مُشک و عَبیری تو شعری برتر از هر واژه و حرف تو را با عشـق می باید کـنم صـرف تو را روز و شب است چشم انتظاری بــیا بــر کَــــن ز دل ایــــن آه و زاری تو را عمریست دارم آشنایی که فـردای سپید و دلگشـایی بیــا پـایـان دلتـــنگی رقــــم زن بسوزان سینه را وز نو بهم زن مـــن و ما شـــاهد بیـــداد ظلــمیم تو کاری کن تو ای کابوس دژخیم
| Design By : Night Skin |


>