تبليغاتX
آواز باران شنیدنیست ، گوش کن


آواز باران شنیدنیست ، گوش کن

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم ...... پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم





















سلام

یک سال از تولد وبلاگم گذشت .  انگار همین دیروز بود که وارد دنیای وبلاگ شدم . چه زود گذشت ، نه ؟ البته نمی دونم تا کی می تونم دووم بیارم و چقدر از عمر این نوباوه خواهد گذشت ، به هر حال هستم و نفس می کشم .....

درست ساعت 1:36 دقیقه ظهر روز سه شنبه 27 تیرماه 1385 بود که پایم بر این عرصه گشوده شد ، هنوز یادمه و می خوام همون جمله ای که کارم رو با مدد اون آغاز کردم واستون آپ کنم . اولین آپم " به نام دوست " بود . بعدش هم آخرین کارم که یه ترانه هستش رو میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد . از همه دوستان خوبم که توی این مدت همراهم بودن ، عاشقانه سپاسگذاری می کنم .

 

به نام دوست
که هر چه داریم و نداریم ، از همت بی حد و حصر اوست .
به نام پاکان روزگار ، که اگر نمی بودند ، این کره ی خاکی لحظه ایی مجال تامل نداشت .
به نام شقایقهای سرخ دشتهای آزاد .
به نام تو و به نام من
خروش زلال این وبلاگ را به کامتان پذیرا شوید .
یرق چشمانتان خطوطی خواهد بود بر سرنوشت نوباوه ی این صفحات .
بی قرار حقیقت و آزادی

مجتبی

 

و ترانه ای که وعده داده بودم به نام  "  خوب من ، چیزی بگو ... "

 

خوب ِ من ، چیزی بگو

خسته نکن  قلب ِ منُ     

باشه  هر طور که دلت

راضی می شه شکستنُ

 

فقط  بگو ، حرفی  بزن

از من جدا کن این غمُ

بـذار  که  با  نـگاه ِ تو

تموم  کنم  هق  هقمُ

 

امشب  آرامـش  بگیر

تکیه کن به  دوش من

با  من  از  خودت  بگو      

از  شب ِ  عاشق  شدن

 

با تو  رویایی  می شم

اگه مِی شی تو  سبوم

با  تو  عاشق  می شم ُ

می رسـم   بـه  آرزوم

 

با   تو  از  ستاره  هـا

دونه  دونشون  سـرم

حتـی از  مهتاب ِشب        

تا  تو  باشی میگذرم        

                      

یه  دل  کوچیک دارم

آسمون  خاطرخواهی

بذار   از  خودم  بـگم

می شم دیونه  گاهی

 

امشب  از  همون شباس

دل ِ   دیــــونـــه    دارم

دوست دارم این لحظه رو

با  تـموم  ِِ بیـش و کـم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:29 توسط مجتبی آقاجری | |

 

دلم از خطوط درهم و بی نظم زمانه

شکسته است

و سر به دیوار خانه ی پیر مادری ام

که از هر خشت خشت ِ بیدارش

نفس می بارد ، نهاده است .

با تو هستم

تو که تماشا می کنی

و بی طرفانه می خندی

ببین که دلم

از میدان بدآهنگ تزویر

سازهای بی روح ترقی

دکان ِتندیس های  داغ ِ ملی

ارکستر های بی مایه

که در رگ ِ شهر  ِ شلوغ ِ ما

خونی شده اند ، خورنده و ویرانگر ،

شکسته است .

از شاهراه بلیط

صف های دراز و خسته

کهنه مجموعه ی تسخیر

همان سرگرمی های همیشگی

که خفتگی را تجویز روزانه کرده است ،

شکسته است .

با تو هستم

تو که تماشا می کنی

و ناشیانه می خندی

ببین که دلم

از وجب به وجب

کوچه نشینان مغموم

ملتهبان شبانه

که به زیر خرواری از برگ و لرزه

التماس شب می کنند

تا همخوابگی  ِ با شهد ِ سوزن

به اوج لذتشان بیانجامد ، شکسته است

هنوزم آن دختر کبریت فروش

همسایه ی دوران کودکی ما

آن تاریخ واژه ی ماندگار

میان کوچه پس کوچه های دیار ما زنده است

هنوزم چون همیشه

گنجینه ها ی عیش

لبریز سیم و زر

و سرشار از تهی مایگی

چون سینه های مستعد

دستان پینه بسته ی دوره گردان می شود

آه دلم بدجور

هوای لختی ترانه

صدای بارانی شوینده

نسیمی وزنده و رامشگر

و ذره ای انصاف کرده است

با تو هستم

با تو

تو که تماشا می کنی

و دم فرو بستی

و دم فرو بستی .........

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 23:34 توسط مجتبی آقاجری | |

 

در طریق  عشقبازی  امن  و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

                                                          " حافظ  "

من این ترانه رو که تبلور فریاد درون و تندیس میدان شهر دل منه ،نثار گوشهای دروازه ی بی معرفتان و گوش دل شنوا و فهیم شما دوستان خوبم می کنم ....

 

" هنوزم قصه ساز ِ خاک و خونم "

هنوزم خیره ی این داغ  ِ مُهرم

که لب میدوزد از فرياد و فریاد

هنوزم قهر ِ تنهایی ست شیرین

هنوزم  کنج ِ تبعید  است فرهاد

 

هنوزم  سینه  جای اَمن ِ  سُرب است

هنوزم چشمه ی خون پای دیده است

دوباره  گوش  ما  فریــاد ِ  افــسوس

میان  بند  و  زنجیرها   شنیده  است

 

دوباره   خانه اي  بی مرز و دیوار

دوباره خواب ِ لیلا ،خواب ِ مجنون

دوباره  قصه ی   نامردی  و  مرد    

دوباره بستـــری از رعشه و خون

 

نهال ِ  نو   رَس ِ  اندیشه ی    ما

کمی حتی به  فکر ِ رُستنی  نیست

 نقاب  از  چهره ها   برچيده   اما

نمی خواهد  بداند  دشمنش کیست

 

هنوزم قصه ساز ِ خاک وخونم

هنوزم   راوی  ِ  دالان   کورم

میان ِ  بند  و سلولهای  سازش

هنوزم  شاهد ِ  اعــــدام  ِ نورم

 

چه تکریمی،چه انسانی،چه مردی ؟

دگر می ماند از باران ِ تهمت

به  جز  طرح براندازی  ِ خاموش

مگر چیز  دگر دارد  حکایت ؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:12 توسط مجتبی آقاجری | |

با سلامی گرم و تابستونی

دستان پر مهر شما رو می فشرم

سلام ...

امیدوارم که حال همه دوستان عزیز خوب بوده باشه . مرسی از انتظاری که واسه برگشتنم کشیدین . خدا رو شکر امتحانات خوبی رو پشت سر گذاشتم . با یه مثنوی کوتاه که اخیرا" سرودم شما رو مجددا" به کلبه ی محقرم دعوت میکنم ......

 

خاک بودم ، سرد و خاکستر نشین

ذره بـودم ، ذره ای کوچکــتریــن

 

بغض بودم ، مانده در راه گلو

مانده بودم در تب یک  گفتگو

 

خسته بودم کنج خانه گوشه گیر

بسته پایم بود و دست خود اسیر

 

مرده بودم ، بی تحرک ، بی نفس

داده بــودم  دل  به ســودای قفس

 

خفته بودم در غم خود غوطه ور

گفته بودم   مرگ  را ، من را ببر

 

رفته بودم راه  بی برگشت را

شسته بودم دست ِ امید از بقا

 

دیده بودم میروم رو به زوال

لاجرم همسایه خواب و خیال  

 

داشــتم در برده گی گم می شدم

هم درون بی خودی هم درخودم

 

تـا تـو از ره آمــدی زنـده شـدم

گل شکفت ازلحظه و خنده شدم

 

آمــدی جانــی دوباره یافــتم

تار و پود هستی ام را بافتم

 

آبــی دریا شــدم ، دریـای عشق

پر شدم از رنگ ماهیهای عشق

 

سرخوشم چون با توهستم روز و شب

عاشــقم چــون از تو دارم  سوز و تب

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 23:52 توسط مجتبی آقاجری | |


Design By : Night Skin