آواز باران شنیدنیست ، گوش کن
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم ...... پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم
تبریک میگم ، همین ...... سال جدید رسید ، مثل همیشه ، نا خواسته و تکراری اما این وسط زمستان مُرد ، مثل همیشه ، سخت و دشوار . همونطور که گفته بودم برای شب عید ، یه قطعه ی زیبا از کارهای ماندگار ِ " کارو " که در کتاب ماسه ها و حماسه ها در سال 1342 به چاپ رسیده ، در وبلاگم قرار می دم . امیدوارم این سال جدید خورشیدی ، ایرونی تر از سالهای گذشته باشد و اونایی که طرفدار پروپا قرص فیلمهای کمپانی بی انصاف " هالیوود " هستند بدونن که نه 300 نه 1000 نه هیچ رقم دیگه ای برابر با ارزش حتی یک کلمه از منشور حقوق بشر کورش کبیر نخواهد بود . خالی از لطف میشد که در این شب عید از هویت بیش از 7000 هزار ساله ی خود در نمودار نوروز ، در حد توان دفاع نکنم . " بر مزار زمستان " زمستان مرد ... مثل همه ی زمستانها ، این زمستان هم ، خیلی ساده و بی تکلف مرد . و اشک فردای برفهای آب شده را ، بخاطر شیون مرگ اجتناب ناپذیرش ، بفرمان زمان ، بفردای زمان ... یعنی .. بشکفتگی بهار زندگی سپرد . و من برای پیدا کردن گور بی نام و نشان زمستان بود که همین امروز در نخستین روز تولد بهار سراغ طبیعی ترین طبیعت ها ، مزارترین مزارها ، گهواره ترین گهواره ها .... نه ! اینها نشد . هیچ نشد ، سراغ همه چیزترین همه چیزها ، یعنی زمان را گرفتم ... زمستان در کمال بدبختی در آغوش ترحم ناپذیر زمان خفته بود و همانطور که از زبان زمان شنیدم ، قبل از مرگ حتی یک کلام بعنوان وصیت نگفته بود . دلم بخاطر زمستان سوخت .... اگر قبل از پائیز میمرد ... میتوانستم با مشتی برگ خزان زده ، جسد بی پناهش را بپوشانم .. دریغا ! در آمدنها و رفتنهای کاروانسرای زیست ، برگهای بهاری را با جسدها ، کفن ها و تابوت ها کاری نیست ... بهار ، فصل تجلی بیگناهی گنهکاران ، فصل پذیرایی از پشیمانی توبه های دروغ توبه کاران است ... بهار زیباست ، بهار خداست ، بهار تجلی دهنده ی عظمت خدا یعنی بستر استراحت خزان زدگیهای دوران انسانی انسان است ... آه ... ! ای بوسه های نگران عشقهای نیمه شب پنهانی .. زمستان است این که اینجا خوابیده ... و زمستان است ، بالاخره ، پایان بهار هر زندگانی در انتظار چه هستید چرا می ترسید از دوست داشتن ... ؟ چرا می ترسید از زندگی ، صحبت بازماندگان را ، آموختن زندگی کنید .. علی رغم تهدید زمستانها ... و از بهار ، آنچنان که شایسته ی انسانهای بهار آفرین است ، پذیرایی کنید ... پایان ..... منو در هنگام تحویل سال سر سفره ی رنگین هفت سینتون فراموش نکنید . همیشه پایدار باشد مجتبی شب ِ مستی شب ِ یکی شدن از فاصله هاست شب ِ تنهایست تا سرحد جنون شب ِ عشق شب ِ ترانه هاست ، " یه سقف بی روزن " شب ِ لیلی شدن از نگاه ِمجنون شب بوسیدن هزاران لحظه ی ناب در پس ِ بیشماران اشک ، بی نهایت انتظار شب ِ رسیدن به نرمی ی" آواز باران " برروی گلبرگ تن ، به شوق چینش دیدار شب ِ شروع ِ گل تداعی ی خاطره هاست همان قاب ، همان عکس ، همان شکوه ِ پرواز شب ِ رجعت از من ، از تو برای ما شدن خالی شدن از شرم ِ پنهانی لحظه ی بی مرزی ، عبور از خط سرخ نیاز ببین ... ببین چه ساده می شکنم و تو نگاه می کنی در خود گم می شوم و تو تماشا می کنی ای سختی پس از شکستن ها من از شراب چشم روشن شب تکه تکه مست می شوم و تو از خموشی آفتاب ، خفتن را می شناسی ای محال ِ دوباره خوردن ِ پیوند تو از ذره ذره ی وجود من کوهی از گسستنها کرده ای بنا و من از حماسه ی جوشش تو ازدحامی از خاطره ها ببین .... ببین چه سپیده دم ِ مغمومیست بوسه ی سرخ غروب بر گونه های کبود دریاها بنشین و تماشا کن ای برآمده از گوشه ی چشمم از پس نه توی بغضی سنگین ای اشک ای اشک مقدمه : قطعه ی " مرگ نصیحتها " درسال 1342 برابر با 2536 شاهنشاهی در کتاب " ماسه ها و حماسه ها " توسط سازمان مطبوعاتی مرجان که هدف تشکیل خود را تنویر افکار عمومی ، پیشرفت در راه هدف و ایده ی سازمان که همان ایده و فکرمردم روشنفکر و مترقی کشور است می داند ، به چاب رسیده است . قطعه ای که توسط یک نویسند و شاعر آگاه و دلسوخته سروده شده . شاعری که خود را در رنج هم دورانی های خود ، مصلوب کرد و سوخت چرا که واقیتعها را فریاد میزد آری " کارو " کسی که ، نه !! بگذارید با زبان خودش او معرفی کنم او گفته است : بنای احساسات من ، بر اساس یک سری انفجارات نابهنگام ، اما اجتناب ناپذیر استواراست و تصادفی نیست که حتی ناله در ناراحتی آثارمن ، فریاد می کند . تصادفی نیست که نوعی انتظار خسته ، چشم اینچنین خسته انتظاری ، با نگاه حسرتبار در تکاپوی سپیده دم فریادها ، از آلوده بخون افق ناله های درهم شکسته ، در متن کلمات و جملات دستور ناپذیر من ، بیداد می کند . فارسی زبان مادری من نیست .... اما ... زبانی که که شیر سپیدش پشتوانه ی بیچون و چرای خون شریان نوشته ی آثار من است ، یکی از زبانهایش فارسی است .... و من برحسب ساختمان گذشته های زندگی ام ، بر حسب آنچه زندگی بمن آموخته است ، یکی از میلیونها و ده ها میلیون انسان آشتی ناپذیر این زمانم . و من میگویم که باید برای دوران خویش " کارو " ای نوین باشیم و یا لااقل کارو و امثال او را بشناسیم و جستجو کنیم . با اینکه ده ها سال از نوشته های عصیان ستیز او می گذرد اما همچنان زنده است چرا که حقیقت فناناپذیر است و هیچ تفاوتی میان مسلمان و مسیحی نیست آنوقتی که فریاد حق خواهی را بر اندام زمان می کوبد که : قرن ما ، قرن صدف نیست ماسه است ... غزل نیست ، حماسه است ..... و اما خود سروده : مرگ نصیحتها .... بهر کس ، هر جا ، کوله پشتی گرسنه اش را ارائه داد ، نصیحت بارش کردند ! کمال کوشش را کرد که جای بجای نان به روده هایش ، روده های گرسنه اش ، نصیحت بقبولاند ! هم روده ها خندیدند .... هم نصیحتها .... با کوله پشتی پر از نصیحت و مشتی روده ی خالی ، براه افتاد . تصادفا" ، بگورستانی رسید که در پهنه ی ماتم بارش ، مرده ای را با قهقهه خاک می کردند ! وحشت کرد ... اولین بار بود می دید که مرده ای را با خنده بخاک میسپارند ! پیرمردی رهگذر راحتش کرد ، گفت : " جوون ! بیخیالش ... اون که تو تابوته ، دیونه س اینا هم که خاکش می کنن ، ساکنین دارالمجانینن ! " وحشت نخستین جای خود را بوحشت شکننده تری داد : ترسید جنون دیوانگان برعقلش مستولی شود ... ناگهان ، بیادش آمد که یک کوله پشتی ، پر از نصیحت بارش است ! خندید .. فکر کرده بود که برای جلوگیری از تسلط جنون ، از نصیحتها کمک خواهد گرفت . هنگامیکه کوله پشتی را باز کرد ، از نصیحتها اثری ندید ... و قلبش ، چون قطره اشکی دیده گم کرده ، به تک سینه اش فرو غلطید ... بیچاره نصیحتها ! بینوا نصیحتها ! همه از گرسنگی مرده بودند ..... باز هم از آثار این نویسند و شاعر ، وبلاگم را مزیین خواهم کرد آنهم در شب عید باستانی نوروز ، با قطعه ی زیبایی به نام " بر مزار زمستان " به امید دیدار و کودک دل نیز دمادم خسته تر از همیشه یک دست در دست زمان و دست دیگر عروسک آینده کشان کشان بر روی زمین از روی ناچاری همکیش بایدهاست آه چه می شود اگر در مصاف فرسایش با جان نیمه جان تنهایی برنده من باشم چه میشود چه میشود
| Design By : Night Skin |



>