آواز باران شنیدنیست ، گوش کن
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم ...... پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم
تا قیامت می دهد گرمی به دنیا آتشم آفتاب روشنم نسبت مکن با آتشم شعله خیزد از دل بحر خروشان جای موج گر بگیرد یک نفس در هفت دریا آتشم چیست عالم؟ آتشی با آب و خاک آمیخته من نه از خاکم نه از آبم که تنها آتشم شمع لرزان وجودم را شبی آرام نیست روزها افسرده ام چون آب و شبها آتشم اشک جانسوزم اثرها چون شرر باشد مرا قطره آبم بچشم خلق اما آتشم در رگ و در ریشه من اینهمه گرمی ز چیست؟ شور عشقم یا شراب کهنه ام یا آتشم؟ از حریم خواجه شیراز می آیم رهی پای تا سرمستی و شورم سراپا آتشم اگر مجالم دهد خیال جانفرسای تنهایی دوباره حقیقت نگاه تو را بر فراز دشت دلسوخته گی و بر سر هر گذر خواهم دید و خواهم شست غبار نشسته بر دیده خود را با اشک آتشین درونم و آنک تو را باز دوباره بهتر خواهم دید آه اگر بسته نبود دست فریاد من تو را تا بی کرانه ها صدا میزدم می خواندمت از دور دستها می پرسیدمت از عبور قاصدکهای مسافر و می گفتمت که با رنگ دلواپسی نقش خیالت را تا کجا میزدم تو را نه در خواب نه در رویا نه در قصه و نه در تشویش و اضطراب و گمان بلکه در بیداری محض هم آغوش دیوار و در کوچه خاطره ها می خواهم آنجا که از گذشته دارد نشان آه اگر می دانستی بار سنگین بی تو سرودن را چگونه بر دوش خسته ام تا بدین لحظه ، کشیده ام و اینک برای همیشه و همیشه دل از همه چیز و همه کس بریده ام مگر خورشید نگاه تو گرمای دل شوریده ام باشد که در این بهار پیش رو تنها تو را کم دارم نه این دل پاره پاره و جان بر لب رسیده ام
| Design By : Night Skin |


>