تبليغاتX
آواز باران شنیدنیست ، گوش کن


آواز باران شنیدنیست ، گوش کن

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم ...... پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم





















هفته گذشته استاد دوست داشتنی ما جناب آقای دکتر شاهین در خلال درس سخن بسیار جالبی را عنوان کردند که از نظر من قابل تامل است البته همه این مسئله را میدانیم در حقیقت ما خیلی چیزها را میدانیم ولی به آن توجه نمی کنیم این مهم است .

ایشان فرمودند : هر وقت که احساس بی میلی  ، شکست و نا امیدی کردید به مادون خود یعنی پایین دست خود نگاه کنید که چقدر از آنها فاصله دارید و به گذشته ی خود که کجا بودید و اینک در کجا قرار گرفته اید.

هر وقت احساس غرور کردید البته غرور کاذب و تکبر وجود شما را تسخیر نمود و احساس کردید که به همه چیز رسیدید و آخر راه هستید ، به مافوق خود نگاه کنید و ببینید که آنها کجا هستند و شما کجا و نگاه کنید که هنوز بسیار راه در پیش دارید و اگر احساس سرخوردگی و خستگی از کار و زندگی کردید ، سفر کنید ، آنهم با هواپیما و از بالا شهر خود را تماشا کنید و نگاه کنید که چقدر کوچکید و چقدر این مسئله ای را که باعث سرخوردگی شما شده ، کوچک بوده که تا این اندازه بزرگش کرده اید .

آری سخن بزرگان همیشه هست و خواهد بود این ما هستیم که بی تفاوت از مقابلشان عبور میکنیم بدون آنکه حتی جمله ای کوچک از گلستان تجربه و علمشان ، و اخلا ق و متانتشان  برداشت کرده باشیم .

من خود به شخصه بسیار راه در پیش دارم و در تلاشم  که در این رشته به آنچه میخواهم نائل شوم و این مقطع علمی  پایان راه من نباشد و همچنین دوستان عزیزی که خواننده ی این متن هستند .

 

مجتبی

 

 " دکتر ارش شاهین عضو هیات علمی دانشگاه اصفهان هستند که مدرک دکتری مدیریت کیفیت خود را از انگلستان دریافت نموده اند  ".

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 0:8 توسط مجتبی آقاجری | |

اساس خلقت جهان بر پایه ی تضاد است  و اندیشه ای که در جهت یکسانی این باور کند وکاو می کند ، محکوم به فناست . چه در موضوع تفکرات و اندیشه ها و مکاتب موجود و چه در مبحث انسانی زن و مرد ( دختر و پسر ) . هدف از بیان و درج این مطلب ، بیان مورد دوم است یعنی ارتباط خطی و غیرخطی دختر و پسر ، لذا موضوع بحث من مورد اول را شامل نمیشود چرا که نیاز به فرصت بیشترو بسط مضمون دارد .

بهتر بگویم ، تلاشی را که در جهت جدایی دو جنس مخالفی که مکمل یکدیگر هستند ، صورت بگیرد همتی بیهوده و بی اثر است چرا که هیچگاه نمی شود ارتباط تعیین شده ی دو عنصر را از هم تفکیک دانست مگر آنگه موجودیت هر دو را انکار نمود .

اختلاف به معنای ناسازگار و ناهمگون بودن نیست ، منظور اختلافات جسمی و روحی است و نه در خلقت . تضادی که هر کدام ، یک نیم از یک موجود کامل را شامل میشود و هر کدام می تواند کمبود یک شاخص را در دیگری جبران کند مانند یک پروسه ( فرآیند ) که از دو بخش اساسی تشکیل گردیده باشد و هر کدام تکمیل کننده ی بخش دیگری .  حال کدام بخش از اهمیت بیشتری برخوردار است این یک مسئله نسبی است و به کیفیت وابسته است  .

امید ادامه ی حیات دراین تعامل است تعاملی که باعث بروز احساساتی میشود که هر دو جنس به ندرت خواستار بازگو کردن آن در برابر عنصر سوم می شوند .

به طور منطقی ارتباط دو همجنس ، همیشه به یک اندازه و به یک سو می رود مانند دو خط موازی که یقینا" متقاطع همدیگر نخواهند شد چیزی که حتی تفکرش هم محال است و مانند یک گذاره ی ریاضی که همیشه قطعی است و با احتمال رابطه ای ندارد .

حتما" این مسئله تا به حال نظر شما را به خود جلب کرده است که چرا در ایران نگاه دوجنس مخالف به یکدیگر تا این اندازه غریب است و میبینید که وقتی دختری از مقابل یک پسر عبور می کند یا برعکس ، به طریقی او را نظاره میکند که انگار تا به حال چنین موجودی را به عمر خود ندیده است و گمان میکند که خدا او را اخیرا" خلق کرده و یا از کره ی مریخ اعزام نموده است . این مسئله ناشی از همان تفکر القایی است و همان تدابیر غلطی که سالها در پی جدایی به کار گرفته شده است که باعث شود حتی خود دخترها و پسرها وضع موجود را باور کنند و قانع باشند .

ارتباط های غلط و ناسالم ، مخفی کاریها ، درک نادرست از یکدیگر و غیره  ، ثمره ی همین دید متحجرانه نسبت به ارتباط دختر و پسر و نیازهای آنهاست . لازمه تغییر این ساختار ، فعالییتهای تعیین کننده ی خود ماست و در ابتدا این ما هستیم ( دخترها و پسرها ) که باید این دید را در وجودمان تعویض کنیم وباور کنیم که ارتباط و تعامل حقیقی چیز دیگریست نه آنچیزی که به آنها القا شده است و اینجاست که جامعه از خوابی که سالهاست در آن فرو برده شده اند ، بیدار خواهد شد . تا جایی پیش برویم که حق انتخاب با ما باشد و این قدرت را داشته باشیم  که خود سرنوشت خویش را رقم بزنیم  و در واقع رنسانسی نوین را پایه گذار باشیم .

دکتر شریعتی در مجموعه آثار 31 در صفحه 8-87 در مورد رنسانس اینگونه گفته که :

رنسانس به این معنی است که یک آدم ، یا یک جامعه دو تا تولد دارد، همچنانکه دو مرگ دارد . یک وقت آدم از مادر زاده میشود و ماما او را می زاید ولی بعضی ها تولد دوم دارند

درتولد دوم مامای آدمی خود آدم است و اینجاست که انسان گاه میرسد به اختیار و انتخابی که خودش را انتخاب می کند ، نه آنچه که وارث ، سنت و مذهب او را ساخته است ، خودش در خودش تجدید ساختمان میکند ، این رنسانس است یعنی تولد و تجدید آدمی به دست خودش .

امیدوارم که برخی از مرزهای نا مفهوم برچیده شود و درک درست را حاصل نزدیکی و ارتباط یکدیگر بدانیم .

مجتبی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 23:37 توسط مجتبی آقاجری | |

 

خدای من و خدای تو

مهم اینست که هرکس خدا را برای خود و در تنهایی خود بیابد و بفهمد و از دشت سرسبز او تنها با دستان

 بی واسطه ی خویش شبنم را ازگلبرگ جاودانگی او برگیرد و تنها او را در خود یقین حاصل کند نه برای  دیگری .

من خدا را از آن جهت که تو دوستش داری ، دوست نمی دارم . من خدا را دوست دارم چون خود او را یافته ام حتی اگر تمام پرندگان آسمان درشب بال گشایند و پرواز کنند  .

اگر چنین باشد که حاصل یافتن خدای تو ، از دست دادن خدای خود باشد ، تو را در یافتن خدایت یاری نمی دهم چرا که هیچ چیز قابلیت جایگزین بودن او را ندارد پس من خدای را برای خود دوست دارم چرا که این "خود" است که برای من ارزشمند و حیاتبخش است و هر کس که برای خود ارزش قائل باشد خدا را خواهد یافت و اینجاست که او برای من هم با ارزش می شود و خدای او را نیز دوست خواهم داشت .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 23:2 توسط مجتبی آقاجری | |

این آدرسی را که در وبلاگم قرار دادم ، آدرس وبلاگ یکی از دوستان است که محتوای نگارشاتش  ، داستان است . داستان کوتاهی به نام " بغلم میکنی ؟! " را نوشته است که خالی از لطف ندیده ام در موردش با این قلم ناقصم چند سطری را نقد و بررسی کنم امیدوارم که نویسنده ی این داستان مطلب ذیل را به عنوان یک نقد دوستانه نگاه کند و کدورتی به دل نگیرد . از دوستان عزیز هم تقاضا دارم ابتدا داستان را مطالعه کنند و سپس نقد بنده را بخوانند .

متشکرم 

 http://www.lifeslimit.blogfa.com/

 

در این داستان نسبت به داستان سابق یک مورد نقصان که گمان میکنم اساسی هم بود کمتر شده است و آن هم استفاده بی پروا از جملات کوتاهی که پایانشان با فعل تمام می شد . بود

دوست عزیز ما آقا آرش هم اشاره مفیدی داشتند به این مسئله که داستان کوتاه تبلور فشاریست که بر روح نویسنده وارد می شود در تکامل این بیان باید عرض کنم که می شود داستان کوتاه را تجسم بی قراری و خستگی از انتظار دانست چه برای نوسینده که خود مبادرت به خلق چنین آثاری می نماید و چه خواننده ای که به نوعی درتفکرات با خالق اثر هم اندیشه است و نهایتا" در انتظار داستانی مینشیند که انتظارش را پایان بخشد

نکته ی دیگر اینکه درترکیب و حرکت  کلمات ، می شود روانی قلم را حس نمود چنانکه دیده شده از دو زاویه داستان را به دید ما می رساند یک بعد دیالوگ های بازیگران داستان است و بعدی دیگر هم بیان خود نوسینده یا همان بازیگر نقش اول ، که راوی اصلی این قصه و تمام آثار می باشد

و اما بررسی و نقد داستان  

در ابتدای داستان دختری که غرق در خیالاتش است هویدا میشود همراه با دنباله ای از فحش و دشنام . وارد پارکی می شود که همه او را میشناسند و دلیلش هم پاتوق بودن آنجاست . دومین اتفاق ، جاری شدن خون از بینی اوست که باز هم به دلیلش اشاره میکند که  به شدت اعصابی به هم ریخته دارد . از دید او مسخره است اما از نظر پزشکی خون دماغ شدنی که ناشی از درد اعصاب باشد حاصل آسیب دیده بود سلولهای عصبی مغز است پس دخترک گرفتار چنین بیماری غیر قابل تحملی شده است . این پارک محل کسب درآمد اوست بدین سبب که حتی بیش از پنج دقیقه نگذشت که پسری کنار او نشست و این نشان از تابلو بودن چهره ی دختر دارد

حکایت وحید هم بسیار جالب و به نوعی سوال برانگیز است که در خلال داستان اشارتی مختصر بدان می شد پسری که به دید مینو با تمامی پسرهایی که با آنها برخورد داشته متفاوت بود .

در ابتدای برخورد پسرک با مینو ، مینو پاسخ درخواست آشنایی او را بلافاصله مثبت می دهد تنها به این دلیل که چشمهایش او را به یاد وحید می اندازد پس این وحید کیست که در خیال او نرم و آرام جلوه گر می شود و در اولین لحظه ی آشنایی اش با پسرک در نظرش می آید و به واسطه ی او برای این تازه وارد لبخند می زند در جایی اذعان می دارد که " به وحيد فكر مي كردم.خيلي دوستش داشتم.شايد اگر مي ماند زندگي ام بهتر مي شد.دلم مي خواست باز هم بغلش گريه كنم.اما او دو روز بعد تو يك تصادف مرد. " از این قسمت چنین به نظر می رسد که در حال حاضر که با این پسرک همراه است وحید زنده است ، پس وجود دارد . اما چرا با او که تا حالا سکس نداشته و او را دوست دارد و از این خصلت وحید هم لذت میبرد ، او را رها کرده و فقط در خیالاتش با وحید زندگی میکند شاید وحید ازنظر او کمبودی دارد که برای رفع این کمبود دنبال ارضای نیازش باشد .

دراین داستان گاهی به بعضی از خصلتهای وحید اشاره میشد مثلا" آنجایی که پسرک بعد از شنیدن اینکه مینو با همه رابطه ی نا مشروع داشته ، با صدای بلند قهقهه میزند ، و مینو در خیالاتش باز به فکر وحید می افتد که او هیچگاه ( جهت مسخره کردن ) به این مسئله نخندیده بود و یا اینکه وحید از شخصیتی بر خوردار بود  که معنای حقیقی دوستی پسر و دختر را درارتباط سالم می دانست در این جهت که دنیای نا شناخته ی جنس مخالف را کند و کاو کند تا نیازش را در آن دنیای لطیف و لذت بخش بیابد . آنجایی که مینو به فکر لحظات به یاد ماندنی با وحید در ویلایش افتاده بود این را نشان می دهد که مینو تنها برای وحید رغبت گفتن گذشته اش را در آغوش گرفت و این تکانی بود که وحید در وجود مینو نشاند .

مینو بر سر دوراهی قرار گرفته بود که آیا وحید و دنیای او بپذیرد یا باز به اعمال گذشته اش ادامه دهد و نقیص وحید را قبول کند . در قسمتی از داستان مینو نزد خودش چنین می گوید : يك كسي توي ذهنم مي گويد : " خاك تو سرت دختره ي احمق...وحيد كدوم خريه؟ " آن کس کیست که مینو را از وحید جدا میکند؟ ، بلا شک آن کسی که قدرت را در اختیار دارد همان مینوی حال حاضر و نشسته در کنار پسرک است کسی که مدتهاست شکل گرفته است و چنان محکم گشته که در کشمکش تفکراتش ، وحید را پس می زند که وحید کدوم خریه ؟!

ازبر خورد باطنی و درونی مینو چنین بر می اید که پسرک را دوست ندارد حتی از ریخت و قیافه اش ولی ناچار است که تحمل کند . اما برای چه ؟ فقط ارضای نیاز جنسی یا کسب درآمدی برای سپری کردن زندگی نکبتبارش . در این داستان به مکان زندگی اش که حتی شبی را در آن بگذراند اشاره ای نشده است به فرض اینکه مکانی هم دارد اما مسلما" تنها درآمدش همین تنفروشی هاست و شاید دست آخر مقداری ارضای نیاز جنسی .

اساس این داستان را باید ، متواری شدن از یک پرورشگاه  دانست که نویسنده یک ماجرای بسیار طولانی را با چند سطر بیان میکند و تا اینجا میرسد که در پارک قرار دارد و بقیه ماجرا ....

 شاید نویسنده این اتفاقات تلخ چند ساله را حاصل همان فرار از پرورشگاه می داند . نه پدری و نه مادری

فقر و تهی دستی که معمولا" زمینه ساز بسیاری از ناهنجاریهای اجتماعی مانند دزدی ، تنفروشی و غیره

می گردد . گریه های مینو در هنگام رسیدن به خانه ی پسرک چیز عجیب و نوینی نیست گریه ی او تبلور گذشته هاست و بازم ها و بازم ها و تنها حاصل این یادآوری فقط گریه ای چند ثانیه ایست و تنها چیزی که گریه اش را پایان میبخشد همان نا امیدی و مقداری گرمای تن پسرک است که او را باز در مسیر کهنه و پر خار و خاشاک خود فروشی قرار می دهد

فرود داستان مذکور نیز به نوعی منطقی صورت گرفت و فکر میکنم که نیازی به نگارش واقعه ی دراز کشیدن روی تخت را نداشت اگر منظور دوست گرامی ما " یه پرنسس رها " از بد تمام شدنش ، نیمه کاره ماندنش باشد . بی شک همه از سرانجام این داستان مطلعند پس گفتنش چیزی جز تکرار مکررات نیست آن هم تلخ و بی بنیاد و نشان می دهد که همچنان در حیرانیش به سر میبرد و آرامشش را در همخوابگی با هر کس و نا کسی میبیند

 

منتظر نظرات شما دوست عزیز هستم

مجتبی

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 23:52 توسط مجتبی آقاجری | |

کنسرت بزرگ استاد محمدرضا شجریان 

 

" ذات هنر اعتراض است "

این جمله ی سراسر پر معنا را از کسی شنیده ام که خود را خاک پای مردم ایران می داند استاد محمد رضا شجریان بی بدیلی که کماکان بر قله ی هنر آوازی ایران زمین قد برافراشته و سایه ساری گشته است برای هزاران عاشق دلباخته .

یقینا" او از معدود هنرمندانیست که صدا و کلامش جدا از آتش درونش نیست و متاثر از اوضاع و احوالی که در آن می زیید ، نغمه سر می دهد و دستان منتظران هنرش را باده ای سترگ میدهد که منزلتش را فقط

 و فقط  رهپویان این راه می دانند و بس .

شاخصه ی بارز این ابرمرد آواز ایران ، انتخاب بی نقص و موشکافانه ی اشعاراست که به گفته ی ایشان یک آواز خوان حرفه ای باید یک دوره انتخاب اشعار متناسب با دستگاههای ایرانی را گذرانده باشد تا بتواند در ابتدا خود و مرحله بعد شنونده را مدروک پیامش سازد .

انتخاب اشعار ضعیف و کم اثرمعضلیست که دامن بعضی ازسنتی خوانان و اکثریت قریب به اتفاق خوانندگان پاپ کشورمان را گرفته است که جز بی رغبتی  در شنیدن آثارشان چیزی دیگرعاید مخاطب نمی کنند .

صدای بی نظیر استاد نغمه ی داوودیست ، پر طنین و با صلابت که روح خسته را از تن می رباید و جانی تازه می بخشد و زنده می کند . خسرو اواز ایران لقبی است که استاد بیژن ترقی شاعر ترانه سرای معاصرما به مجموعه اوصاف و القاب استاد شجریان تقدیم نموده است .

استاد شجریان بعد از چند سال همکاری با رادیو و تلویزیون وقت به علتی از ادامه همکاری سر باز زد و ممنوعیت حضورش را اعلام نمود که به سال 1355 خورشیدی بر می گردد .

استاد به همراه محمدرضا لطفی در اوایل انقلاب 57 با تصانیف انقلابی به صحنه بازگشت و آثاری به یاد ماندنی را بر جای گذاشت اما باز دریافت که محیط جدید آن چیزی نیست که می خواست استاد با مشکلات عدیده ای رو به رو گشت نه تنها او بلکه تمامی هنرمندانی که سالهای پیش از انقلاب را به فعالیتهای مفید هنری در زمینه ی موسیقی ملی می پرداختند رو به رو ساخت. برنامه های غلط ، تفاسیر ناحق ، برداشتهای نادرست و ..... همگی مانع رشد  و نمو موسیقی اصیل ایرانی شدند کاری که حاصل ان سالها بعد در رواج موسیقی گاها" بی محتوای غربی به نظاره نشستند . حتی ترانه سرایان و خواننده گان کهنه کار و با تجربه ی موسیقی پاپ که اواخر سالهای پیش از انقلاب دراوج خود قرار گرفته بودند ، آثارشان به مراتب از خوانندگان پاپ امروزی بهتر و ماندگار تر بود. اینان هم به این سرنوشت دچار  شدند .

استاد به خموشی فرو رفت و باز هم همانند گذشته اما به دلایلی دیگر مانع از پخش صدایش از صدا و سیما شد علت این کار را  باید از مسئولین چه در گذشته و چه  حال پرسید که آیا این پاسخ سالها ممارست و رنج استاد در فراگیری و تدریس هنر پاک و اصیل ایرانیست ؟

اشعار انتخابی استاد تنها در قالب عرفا ن و تصوف و عشق و می و معشوق نیست در آثار ایشان می توان به تعداد از اشعار اجتماعی و سیاسی یافت اشعاری که حرف دل و سخن خود استاد با مخاطبانش است او بی خبر از اوضاع کنونی وطنش هیچگاه روزگاری را سپری نکرده و نمی کند . در تعارف روشن فکر معانی متعددی نقل شده است ، دکتر شریعتی نیز بیان داشته :  " روشن فکرکسی است که نسبت به وضع انسانی خودش در زمان و مکان تارخی و اجتماعی که در آن است خود آگاهی دارد و این خودآگاهی جبرا" و ضرورا" به او مسئولیت بخشیده است " بله استاد یک مسئول است در برابر مردم که حقیقت را از صدای هنر و هنرمند دریابند . من نه تنها او را به این خاطر که خود از هنرجویان آواز هستم  و نه تنها به خاطر اینکه صدای بی نظیرش را دوست دارم  بلکه استاد را از جهت تفکراتش ، رفتارش و راهش می پسندم . 

با " معمای هستی " او مست میشوم

با  "بیداد " ش ، داد و بیداد درونم را می شنوم

با " زمستان است " پی به سرمای این زمستان دامن گیر می برم

و با " یاد ایام " گذشته ها را به خاطر می آورم در انتظار فردا

آری عاشق او هستم  و آروز دارم که همیشه بر قله افتخاری که خداوند و خود او رقم زده است ، ایستاده چون سرو باشد .

خاک پای خاک پای مردم ایران

مجتبی

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 23:13 توسط مجتبی آقاجری | |


Design By : Night Skin