آواز باران شنیدنیست ، گوش کن
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم ...... پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم
جالب است که : خدا شاید تنها دروغی باشد که این همه قدرت و توان دارد که قادر باشد هزاران سال ذهن اندیشمندان و عوام را در بند خود سازد . بسیاری از خیالها و رویاها و به نوعی دروغها به دلیل عدم توانایی در مانایی خود یا به زوال رسیده اند یا کم فروغ گشته اند . و از آن دسته تنها موضوعی باقی می ماند که هیچگونه منافاتی با بالاترین حقیقت به ظاهر دروغ نداشته باشد ، مثل یک افسانه ( افسانه ی سیمرغ و .... ) . بودن و نبودن چنین باورهایی هیچ تاثیری به حال زار من و تو ندارد و لطمه ای روند تفکرات عینی و ذهنی وارد نمی کند . این از آن دسته است که اگر نامش را دروغ بگذاریم ، دروغی خواهد بود ماندگار اما ...... آن نوع دروغی که خیال برابری با بزرگترین دروغ خوانده ی موجود یعنی خدا را داشته باشد بی شک نخواهد ماند و دست زوال را می بوسد و سر تعظیم در برابرش فرود می آورد . پس این دروغ چیست که انگار حقیقت است و حقیقت است و حقیقت . دروغی که دل گواهی بر حقیقتش می دهد و عقل بر سر همان لجاجت دیرینه اش پای می فشارد . باور چنین عقیده ای دشوار است که بتوان خدا را در کمییت جای داد از آن سبب که تنها کمییت است قابل دیدن و لمس کردن . من میگویم اگر خدا را بتوان با عدد و ارقام و یک فرمول ریاضی نشان دهند ، می پذیرم و الا اظهر و من الشمس چنین نمی بینم که خدایی باشد در این بین موجود . کسی آمد و گفت : خط کشی بیاور . همراه با اغتشاشات ذهنی و انتظاری که آزارم می داد ، خط کشی را آوردم . گفت : خط کش نزد تو بماند فقط چنین کن تا بدانم با این وسیله میزان وزنت را می توانی عنوان کنی یا خیر ؟ در جوابش فرو رفتم وماندم ، چنانکه در مردابی مهلک پی یاری حتی شاخه ای از درختی خشک دست پا میزدم . آری ، مگر میشود چنین کرد . حتی تفکرش نیز ملال آور است و تهی دستی حاصل به بار نشسته ی این درخت کهنه است پس تعیین معیار و شاخص درک یک حقیقت به ظاهر دروغی مثل خدا ، ابزار خاص خود را می طلبد و نه بازیهای بی عقلانی که دل را به تمسخر فطرت گرفته اند . به این حجت که چرا همه مثل همند ؟ چرا خدای را تلقین کرده اند ؟ و چه و چه ، به دنبال جوابش از راه نیستی و پوچی میرود و می گوید : بگذار این بار طناب خوش رنگ بازیچه گی را به گردن خدا بیاندازیم و او در وسط بنهیم و به بحثش گیریم که او نه توان دارد بگوید من هستم ، نه قادر است خود را به ما نشان دهد ، نه می تواند در بحث ما شرکت کند و نه دهها و شاید صدها عدم توانایی دیگر . پس کو آن خدا و اظهارنظرش ، کو کجاست !؟ این چه خدایست که به مسلخش کشیده ایم و دم بر نمی آرد و از خود دفاع نمی کند و نشسته نزاعهای ما را مینگرد . خدا را ما در ذهن پرورانده ایم خدا را ما خلق کرده ایم خدای نادیدنی خدا نیست خدای ........ بگذار همه خدایی داشته باشند به تعداد هر انسان زنده و مرده اما خدای من .... خدایی است که خود گفته است : " پیش از آنکه مرا یقین حاصل کنی شک کن " این خدای من است شاید خدای تو و شاید نه حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد تو برام مثل نفس ، معنی بودن منی مثل یه قاب ، یه خاطره ، همیشه در یاد منی مثل یاقوت می مونی رو حلقه ی آرزوهام تو نفسهای خوشه لحظه ی میلاد منی مثل رویای تو خوابی که برام ، دیدن تو زیارته مثل افسانه می مونی ، میدونم که خواستنت سعادته حتی از ستاره ها حتی از ماه سپید شب برام روشنتری واسه پرواز دلم تو آسمون تو آخرین بال و پری تو یه ابری پُر ز گریه من یه دشتم پُرِ خاشاک تو هوای تازه ای و من کلامم مونده رو خاک نامت و خوندم و عاشقش شدم وقتی گفتی که دلم تنگه زیاد به خدا قلبم و آتیش می زنی نگو اینقدر، که منو دادی به باد تو بگو من چه کنم که عشق تو سایه به سایه با منه تو بگو من چه کنم که دیدنت از زندگی گذشتنه می خواهم از ترانه بگویم ...... آری از ترانه ترانه ای که امروز همدم اشکهای عاشقی می شود که از تهمت ها خسته است . ترانه ای که امروز مرهم زخمی می شود که به دست نابرابری ها بر پیکره ی افکار پریشانش نشسته است . ترانه ، ترانه ی امروز ، تجلی اوج دیروز و تبلور هزاران ترانه سرای عاشق است . ترانه ، ترانه ی امروز ، راحترین زبان بیان عواطف و احساسات پاک عاشقیست . ترانه آزاد است به سبک بالی یک برگ به شفافی یک شبنم . ترانه فریاد است و رهایی از بند بایدها و نبایدهای بیهوده . این ترانه است که مرا مست و بی خود از ستایشها و آسایشهای حقیقی می کند . ترانه را می توان یافت در کوچه ای خاکی ، میان بند بند دیوارهای خشتی . ترانه را : می شود دید در چشمان دلربای یک آهو می شود شنید در صدای قطرات باران می شود بویید ازشمیم گل نرگس می شود چشید ازحس رهایی یک پرستو می شود نوشت بر دفتر دل می شود کشید بر لوح خیال می شود نهاد بر دیده ی منت ومی شود ترانه را خواند در گونه های سرخ یک عاشق آری ترانه برای من یعنی نفس یعنی دل کندن از تعلقهای قفس ترانه مرا تا اوج بودن میبرد تا جایی که می شود نبود و نبودن من معنایی می شود برای ما شدن . این ترانه است ترانه ی من به نظاره نشسته ام کنون حاصل اندی سال وعده های سُست بارانی که وعده داده بودند آمد ولی غبار از دلها نشست این بت خیال که سجده سجده به گردش در خوابند پی فرو ریختنش از پشت نقاب دستی می باید جست می باید از این شوق سرشار بود و لبریز که می شود نوشت و گفت : این خستگی کلامم از توست شکست خود داده بودند آنسان که می گماشتند پای در بند نهاده اند ما را آنزمان بود که نوباوه ی ما سر برآورد و رسُت اینک این سرو تناور در هم می شکند این بت خیال را و دستی می شود بیضاء که می شود نوشت و گفت : این است راه درست این است راه درست
زمانی که خانه ای در هیچ کجای زمین بنا نبود این دیار سرزمینی بود سربرآورد از اندیشه های پاک ، رسته از سرچشمه ی باورهای محکم . این سرزمین را خانه هایی در برگرفت غیر منصف و ناحق که جز سنگینی بر دامن زلالش و تن شریفش ثمری دیگر نداشت .
راه نجات تنها شناخت است و یک جرعه از جام عمل
دستانی می خواهد که از برآید از بغل بیرون و بنشاند نهالی را که فردا نظاره گر تنومندیش باشیم
زیبایی ماندن در آنچه می بینی و می دانی نیست
عبور از آن چیزیست که خواهی دید و خواهی دانست
نه من دارم و نه تو ، هوایی که زنجیر دستان کلام عاشقانه باشد
| Design By : Night Skin |

>