آواز باران شنیدنیست ، گوش کن
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم ...... پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم
از هر سو بر آسمان بلندش ناله میتازد
می زند لرزه بر اندام من
درد آور صدایی از پشت دیواری بلند
نیم سوخته سروی فرو رفته به خود
می کشد آه و می گوید :
فغان و فغان وفغان است و بس
خمیده تهمتنی شکسته دل
با دستی تهی از سهم روزگار
به زیر پا رفته چنانکه میبینم
نفس بیگانه است با سینه ی دیوار .
ز آه آتشین سوته دلان
بند بند دلم ز هم می گسلد
نگاهی نیست ، برقی نیست
فغان و زمان و جهان است و بس
که در بیشه زارش بوی کمین بیداد می کند
چشمان برون زده از حدقه فریاد می کند
"مبادا شود پوچ ، تنها هیچمان"
که لطفی نیست ، مهری نیست
تا بگشاید زبان از آغوش
نیست تیر نگاهی رها از کمان چشم
تا بشکافد دیده ی خفته را
بنگرد چگونه خشکیده نانی مدام فرو می برد به آب
این کودک برهنه پای ژنده پوش
که ضجر فرو رفتنش به کام را
اندکی به دست فراموشی سپارد
یا که شبی را به صبح رساند
تا طلوع فردا که برخیزد ز خواب ، نرم نرمک
نیست مهربان دستی نوازشگر
کز روی به زیر افکنده اش
دانه دانه بر چیند
خار و خاشاک به جا مانده از دشنام را
بر چیند از دلش
آن حقارت کهنه را
که هستی اش چنین می رود به آب ، نرم نرمک
به کجا گریزم
به کجا گریزم
که جای جای این آتشکده ، همه در پی شکارند
همه صیادند و صید آنست که صیاد نیست
لیکن طعمه را فریاد نیست
کز بطن بد امروز یاران
در گلو می خشکد و راه گریز آزاد نیست
گاه میشود که می خواهم
زار زار بنشینم و گریه کنم ، داد زنم
سر به صحرا نهم و دردم را فریاد زنم
گاه میشود که می خواهم
آتش درونم را شعله ور کنم
بسوزانم ، هر که دلش با من بسوخت
محبت نیست
مدام انگشت اشاره است که نشانه می رود سوی کس
سرها بر نمی دارند نگاه از سقف
مبادا شود خراب بر سرما ناگهان
دیوار بر ندارد ترگ
در نسوزد
فضای پنجره تاریک نگردد
چرا که راه گریز آزاد نیست
افسوس ، دیار ماندن آباد نیست
دگر نمی دانم
چگونه می توانم سر دهم این فریاد بی پرده را
کز دست تو ای دوست دلم شاد نیست
من و ویرانه بکن
نکنه دست بکشی
بزن این ریشه ز بن
بشکن من و نترس
تا رها شم از قفس
میخوام از کهنگی برگردم و با ترانه ها
روی بال واژه ها
فرصت تازگی رو سفر کنم
میخوام از نو بشم و دوباره زندگی کنم
به امید صبح فردا
از شب گذشته ها گذر کنم
پا شدن کار منه اگه دوباره باز بخوام
جمله ی نشستن و یه عالمه خط بکشم
می تونم پا شم برم دست قلم رو بگیرم
نت بودن رو واسه پرده ی بربط بکشم
بشکن من و نترس
تا رها شم از قفس
بشکن درخت پیر و که دیگه
نمیخوام میوه ی بیرنگش و هر روز جلو چشمام ببینم
تو ترانه ی نوینی که داری
کم کمک قد میکشی واسه سینه سفتن ابرای آبستن نم نم
که بباره رو تن دشت رسیده جون به لب
تا که خورشید بیاد و بیاره جون بر لب شب
میان این همه غبار
که بر پا کنندگانش
از روی همان لجاجت کهنه
روز و شب
آغشته است افکارشان
به آزردن من
چگونه توانمت بگویم
در و دیوار وجود
همه گوش است و همه چشم
به تفتیش عقیده ام
می کوشند
پی از سر بردن من
چگونه در کشم از گل
پای تا سر فرو رفته ی خود را
که بیش از پیشم می برد فرو
اندام برهنه ی باد اندیشان
چگونه توانمت بجویم
میان این همه نقاب
که حتی حس درونشان
وا می دارد مرا
به شکی پر از
تشویش گمان
| Design By : Night Skin |

>