آواز باران شنیدنیست ، گوش کن
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم ...... پوشیده چه گوئیم همینیم که هستیم
از اون جمعه سیاه رژیم شاه تا این جمعه سیاه رژیم کنونی راهی نیست. باید چشم رو باز کرد و دید که این جمعه همون جمعه است. همون جمعه ... اینه معنای جمهوری !؟ اینه معنای اسلامی !؟ اینه اون آزادی !؟ اینه اون اسلام ناب محمدی !؟ وقتی صحنه هایی رو از برخورد وحشیانه دژخیمان ( گروهک های فشار و ... ) با مردم تو کوچه و خیابون دیدم یاد جوونای بی گناه فلسطینی افتادم که چه جوری زیر مشت و لگد صهیونسیم دست و پا می زدن. درسته هر دو انسانن اما نه از یک نژاد و زبان و رنگ ... آه آه آه از این قساوت که جوون ایرانی زیر دست پای هم زبان و هم نژاد و هموطن خودش به خون می غلطه، آه از این قساوت آه از این قساوت... دوستی میگه اینا که به جون جوونای ما افتادن هموطنای ما نیستن یه مشت افغانی و پاکستانی و عرب و ... هستن (البته منکر نیستم و ممکنه که باشه چون قبلاْ شنیده بودم ) و میگه که انگار تو این دنیا نیستی! چرا هستم... اتفاقاْ از نزدیک هم دیدم و لمس کردم که هموطن هستن اما یه مشت از خدا بی خبری که توسط گروهک های فشار ، وحشی بار اومدن و چنان روی تخته ، مغزشون رو شستشو دادن که اون جوونه معترض و حق طلب رو یه جسم نجس و ضد خدا و دین می بینن. از نزدیک دیدم که یه مشت بی فرهنگ و بی سواد که با دست و زبان خوش نقش و بیان رژیم هیپنوتیزم شدن چه جوری واسه زدن برادر و خواهر خودشون له له میزدن و احساس لذت می کردن و بهم دیگه می گفتن قبول باشه قبول باشه قبول باشه ... از نزدیک دیدم که جه جوری جوون رعنای ایرانی زیر باتوم های بس.... شستشوی مغزی داده شده ضجه می زد. خودم ضربات سهمگین باتوم رو بر جسم دختر ایرانی دیدم. تخریب اموال شخصی و غیر شخصی بدست همین گروهک ها و پلیس ضد شورش دیدم و شنیدم که گردن مردم انداختن. چه جوری می تونن دیروز رو فراموش کنن !!؟ اون روزی که شاه خائن با خواری و زاری از کشور فرار کرد. چه جوری می تونن فراموش کنن که همین مردم بودن که اون رژیم منحوس رو خط زدن ؟ چه جوری می تونن فراموش کنن همین مردم بودن که با دست خالی ، با مشتای گره کرده، با فریاد، با بغض و کینه تاج از سر اونی که منصبش رو تفویض شده از جانب خدا می دونست، به زیر کشیدن ؟ از آه اون مادری که با اشک چشاش زخمای جوونشو شستشو میده بترسین ؟ بترسین از خدا ؟ بترسین از تکرار تاریخ ... مگه استبداد شاخ و دم داره ؟ مگه ظلم استثناء داره ؟ مگه بیداد این وری و اون وری داره ؟ این همون استبداد رژیم گذشته است که بعد سالها سکوت و در خفا بودن، بعد سالها ریا کاری، بعد سالها مظلوم نمایی سر بلند کرده و نه حیا می کنه و نه تامل. این همون استبداده و تنها تفاوتش تو اینه که فقط بهونه اش عوض شده و بس ... چه بهونه ای بدتر از خدا ؟ چه بهونه ای بدتر از دین ؟ که به بازی گرفته شده و مردم آگاه ما رو خرافه پرست و کودن خطاب کنن .... جدایی از مردم، جدایی از جوونا عاقبت خوشی نداره، نشنیدن اعتراض و ندیدن نیازها روی خوشی نداره. این افراط و این تندروی، به یه چشم بهم زدن تاریخ رو اینبار در فرودگاه امام خمینی تکرار خواهد کرد اگر به احترام متقابل نیاندیشن، اگر به آزادی حقیقی نیاندیشن، اگر دست از دروغ و فریب بر ندارن، اگر دست از ظلم و بیداد بر دارن ... * اون دختر بی گناهی که همه ارزوهاشو کف دستش گرفته و به صحنه اومده بود و تن ظریف و نحیفش رو هدف گلوله قرار دادن خواهر من و تو بود. وقتی صحنه پرپر شدن رو دیدم بغض چندین ساله ام ترکید و کارم به هق هق رسید. چه جوری این سنگ دلا راضی به خوندن نماز تو همین خیابونی می شن که با خون پاک خواهر و برادر بی گناه خودشون رنگین شده!!!!!؟؟ آه آه آه از این غیرت آه از این غیرت ... این پاسخ اعتراض نیست به خدا این پاسخ اعتراض نیست. فرضاْ که اعتراضشون بی مورد و بی منطق باشه اما مشت و لگد و باتوم و چمان و چاقو پاسخ اعتراض زبانی اونها (البته به جز افراد سود جو که همیشه در بین تجمعات این چنینی از آب گل آلود ماهی گرفتن ) نیست. اشتباه می کنن اشتباه ... وقتی می گویی مرگ را تنها برای مُردن نمی خواهم تو را به گرد ... به سوزن ... و به آرامش سفارش می کنند و می گویند : بنشین ! ! وقتی می گویی زندگی را تنها برای زنده ماندن نمی خواهم تو را به شعر ... به شمع ... و به شب دعوت می کنند و می گویند : هیس ! ! وقتی می گویی عشق را پنهان در حصار خانه نمی خواهم تو را از تاریخ ... از کوچه ... و از دیو می ترسانند و می گویند : بمان ! ! وقتی می گویی عقل را تنها برای فهمیدن نمی خواهم تو را به مشت ... به لگد ... و به آب دهان مهمان می کنند و می گویند : خفه ! ! عجب پر پیچ و خم است این راه عجب بی پایان است این آه داغ دلم تازه شد داغ دلم تازه شد ... تاریخ سرایش: ۱۶/۱۲/۸۶ دوس داری داد بزنی وقتی سنّار نخَرَن حــرف ِ تو رو می گیره بغض گلوت ُ وقتی می شنوی میگن گم شو برو می شه آوار رو ســـرت کـنایه قدِّ شهر ِ ویرونه ی بم میشی متهم به هذیون یا که بیماری یک تخته ی کم رفته رفته به خودت شک میکنی کم کَمک با خودتم نمـــی پری عُقـــده بالا می زنه از تو چشات واسه مُردن از همیشه بهــــتری وقتی چشمات نبینه زالو نشسته رو تنت وقتی که نفهمی آخر چی شده کو بدنت وقتی احساس نکنی از دل تو دل بریدن وقتی که نفهـمی آخر تو رو بالا کشیدن دوس داری خط بکشی رو باور ِچشمه و سنگ بغض ِ خاکستری رو بپاشی رو بســـــتر رنگ نقش پرواز می کشه پیش چشم تو ، قفس وقتی زنجـــــیر می کنه آرزوهاتُ ، نفس رفته رفته به خودت شک میکنی کم کَمک با خودتم نمـــی پری عُقـــده بالا می زنه از تو چشات واسه مُردن از همیشه بهــــتری دردآلوده و غمناک ، لبخند ِِ تلخ ِ من از دژخیم ِ نگاه ِ تو و بیشماران شب زدگی سرشار از درنگی جانکاه به سِتُرگی ِ باران قسم ، که بیش از تو دوست میدارمش ! صادقانه میگویم ... در پس پرده نمی ماند ماه یادت هست ؟! آن کوچه تنهایی آن سرو ِ تناور ِ آشنایی وان تکیه های شورانگیز بگو ... !! از کجا سر برآورده بود ؟ که ناباورانه به قعر افسانه ها فرستادی اش !؟ کدامین خلقت بی حاصل کدامین آب و گل شهره ی شهرم کرد و به پیش ِ چشمان ِ تو ذره ذره کم . بگو... !! گناه دلم چه بود ؟ که اینـگونه به خواب و رویا فرستادی اش !؟ سازشگر ِ تنـــهایی : من سرخوش ز فرط ِآزادی : تو همکیش ِ سختی ها : من همبستر ِ شهد و شادی : تو آری ... همه را تو رقم زدی آسانتر از آنچه تو می پنداری خسته و رنجورم کردی ضمیرم را روشنتر از آفتاب بی مرز تر از همیشه و هنوز تو هویدا کردی پس دیگر چه دیداری ؟! چه دیداری؟! مجتبی آقاجری 27/1/86 عاقبت دلم از دست انتظار من شبانه گریخت و کوله بارش را کز خاطرات ورق خورده من لبالب بود و لبریز با خود برد فانوس سرد گرفته غباری از کنج سینه ام ربود و به اشک نشسته بر آینه ام لبالب کرد و لبریز رفت و رفت دریغ از غصه ای که برایم نخورد فکر خاکستر بر جا مانده از آتش آهم نبود یاد خانه سرد سینه رنجورم نکرد آری او مرا گرفت از دست زمانه خویش که در خود شوم فرو او به جرم سرودن لاله های سرخ به دارهمیشه تنها بودن آویخیت ، مرا واماندم از آنچه که بود شاید امید و آرزو جزای من ِ بیدل همان به ، که سر کنم به غم روزهای مانده در پیش رویم را تنهای تنها و همبسترغم باشم کنون که آغوش نهیب زوزه های شب در بغل می کشانَدَم با عیش ای کاش آنچه دیده ام همه خواب بود و رویا مجتبی آقاجری ۸۵/۱۰/۱۰ سلام متاسفانه تاریخ دقیق سرایش این شعر رو به خاطر نمیارم ولی به گمونم ۲ سال از تولدش میگذره . تولدی که پس از غروب بهت آور آفتاب زندگی ام رقم خورد ... این شعر رو با تموم کاستی ها و نقایصی که داره تقدیم میکنم به تازه آشنای این دیار " آقا مهدی " عزیز . امید دارم که بارون بباره تا ... ناگهان !! شهاب سنگی از پود آسمان تنید زد و شکست و گشود عقده ی دل خسته ام را نفسم گرفت و دمم فرو آن لحظه که در پی آن بودم تا بگشایم دست ِ بسته ام را بر آن شدم که تکه های دلم را با اشک همیشه روان چشمانم پیوندی دهم دوباره اما ! اما !! دست پنهان تقدیر فرصت از من ربود و گفت : مجال تو اینک شرط شکستن ِ دوباره است و نشستن ِ کناره آه ... آه که دم در کشیدن از ماجرا مرا سخت آزرده است همچنان در بهت و حیرت ِ خویش و کسی را یارای شنیدن نمی بینم که جای مرهم زخمم باشد و به جانم نگذارد نیش به جانم نگذارد نیش ... مجتبی آقاجری سلام به عزیزان دلم ، دوستان همیشه همراه عید سعید فطر رو تبریک میگم و از خدای مهربون هم آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما دوستان خوبم رو دارم . یه غزل هست که البته جدیده جدید هم نیست ولی جز کارای آخرم هستش . به هر حال تو این خشکسالی همینم غنیمته . ممنونم که کلام پر نقص و ایرادم رو تحمل میکنین ...
با هم من و تو به گیسوی شب گل می زنیم با هم به جشــن روشن مهتاب زُل می زنیم با هم با سرانگشت عشق می ربائیم دور از فلک به ستاره ی دنـــباله دار پل می زنیم با هم جســورانه می دریم از تن جامه و بی حجاب درهم و برهم می شویم ، غُل می زنیم با هم امشب از هزار توی قصه رد می شویم،تا صبح به شهـــرزاد عاشـــــقی زُل می زنیـم با هم هدیه به شومــینه می دهیم دفتر خواب را به بیـداری به شـور ، تفال می زنیم با هم گاهی به آســـمان می رسد اوج ِ شادی ما گاهی به آن سوی اشک پل می زنیم با هم مجتبی آقاجری ۸۷/۲/۱ درود عذرم را پذیرا باشید که گرفتاری های مکرر، فرصت از کف ربوده که از شرمندگی عزیزانی چون شما بدرایم و آپکی داشته باشم و از محضر ارزشمند نظرات شما بهره جویم . از این رو یکی از آخرین شعر هایم را که البته جای بسی ویرایش دارد و می شود بیش از این ها آن را ادامه داد تا به مقصود رسانید ، تقدیم می کنم و رفع زحمت می نمایم ...
این ساده نیست که تمامیّت خود را شفاف تر از شبنم از دریچه چشمان تو می بینم ! این ساده نیست که نبض تاریخ را پیش از انعقاد حیات در موی پریشان تو می بینم ! چه شباهتی !! مردمک چشم تو دارد به مهتابی سیاه در این وسعت سپید شورانگیز !! و چه ویرانگر است آنگاه که می رقصد از حضور اشک و می شود از ترنم باران لبریز !! این کدامین خواب نا تعبیر خلقت است که انگار خود خود حقیقت است مجتبی آقاجری ۸۷/۳/۲۲ کنار ِ طبیعت ِ وحشی عطر ِ تلخ و بی روح ِ ستایش جویبار حادثه های پنهانی خطوط چهر ه می شوند و کرانه ای تهی برآمده از درون شکافی ژرف به انتهای من به انتهای تو به نام " ستاره شدن " می نگرد آنجا که بر نمی تابد نگاه زخم توشه ی ایمان را و می نشیند به سادگی خم به روی قلم خواندگی که جوهرکی کودن مرا به سوی خویش می خواند این فرجام ِ جاودانگیست آنجا که آینه می شود یک مشت خاکستر و ازدحام سخن در کویر ِ خشک ِ سینه رو به شاعرانگی می نهد و بغل بغل ترانه می خندد پیداست !! کودک بی دست و پای دیروز تندیس میدان فردا می شود آری .... این خاطره نیست ! امروز است داستان نیست ! حقیقت است يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال دورود و دو صد شاخه گل سرخ و سپید مزین به گلبرگ های سبز بهاری نثار عزیزان جان ... دوباره سبزه می دمد از وطن برخیز دوباره جان می شود همه تن برخیز دوباره دل آکنده کن از عطر دلربای گل برخیز دوباره بزن به کوچه باغ کودکی پل برخیز پیشاپیش فرارسیدن سال ۱۳۸۷ خورشیدی را به همه هموطنان و دوستان عزیز وبلاگی ام تبریک می گویم . امیدوارم شرایط به گونی محیا گردد که تحول نیز درون تفکر و قلبمان رخنه کند و به ظواهر تنها اکتفا نکنیم .... امیدوارم که سال پیش رو سالی باشد مملو از خداپرستی حقیقی و نه واقعی . سالی باشد سرشار از گرایش به کتاب خوانی و تحقیق و تحلیل حق طلبی . سالی باشد کماکان همراه با غریو لطیف برابری خواهی و نه ظلم و بیداد . سالی باشد لبریز از مهربانی با پدر و مادر اینان که هر چه بخواهیم بی شک با دعای خیرشان مسیر می گردد و بالاخره سالی باشد پر از عشق پر از دوست داشتن و حب و احترام به خلق خدا که سعادت در این است و بس... انشالله اگر عمری باقی بود پس از تعطیلات دوباره بر سفره ی وبلاگی یمان به تناول گفت و شنود دوستانه خواهیم نشست . مجتبی آقاجری ۲۷ اسفند ماه ۱۳۸۶ خورشیدی - اصفهان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


>